تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۷
کد خبر : 59072

روایت جوان اصفهانی از کابوس آدم‌ربایی و بازگشت از مرز ناامیدی

روایت جوان اصفهانی از کابوس آدم‌ربایی و بازگشت از مرز ناامیدی

    ۴۰ روز میان سایه‌های ترس؛ روایت جوان اصفهانی از کابوس آدم‌ربایی و بازگشت از مرز ناامیدی   جوان ۲۴ ساله‌ای که ۴۰ روز در اسارت یک باند آدم‌ربایی در اصفهان گرفتار بود، در روایتی تکان‌دهنده از لحظه ربایش، روزهای سنگینِ اسارت و فشارهای روانی آدم‌ربایان سخن گفت؛ پرونده‌ای پیچیده که سرانجام با عملیات

Print Friendly, PDF & Email

 

 

۴۰ روز میان سایه‌های ترس؛

روایت جوان اصفهانی از کابوس آدم‌ربایی و بازگشت از مرز ناامیدی

 

جوان ۲۴ ساله‌ای که ۴۰ روز در اسارت یک باند آدم‌ربایی در اصفهان گرفتار بود، در روایتی تکان‌دهنده از لحظه ربایش، روزهای سنگینِ اسارت و فشارهای روانی آدم‌ربایان سخن گفت؛ پرونده‌ای پیچیده که سرانجام با عملیات تخصصی پلیس آگاهی استان اصفهان پایان یافت و او را از دل تاریکی، دوباره به آغوش خانواده بازگرداند.

 

به گزارش دنیای اسرار ، این پرونده، فقط یک عملیات پلیسی نبود؛ روایتی بود از چهل روز معلق ماندن میان تاریکی و امید… چهل روزی که برای یک جوان ۲۴ ساله، هر دقیقه‌اش بوی اضطراب، بی‌خبری و ترس می‌داد؛ اما در دل همان تاریکی، روزنه‌ای از ایمان خاموش نشد.

ساعت حدود پنج صبح بود…

هوا هنوز رنگ کاملِ روشنایی نگرفته بود که صدای کوبیده شدن در، سکوت خانه را شکست. ضربه‌ها محکم و پی‌درپی بود. در آن لحظه تصور می‌کردم شاید اشتباهی رخ داده یا مسئله‌ای عادی پیش آمده است؛ اما درست از همان ثانیه‌ای که در باز شد، زندگی‌ام وارد کابوسی شد که پایانش برای خودم هم نامعلوم بود.

چند نفر بودند… مسلح، جدی و مسلط.

ظاهرشان آن‌قدر حساب‌شده بود که در نگاه اول، تردید را کنار می‌زد. مدارکی نشان دادند و با لحنی قاطع گفتند باید برای «چند توضیح» همراهشان بروم. فرصت فکر کردن وجود نداشت. مدام فقط یک جمله را تکرار می‌کردند:

«همکاری کن، همه‌چیز زود تمام می‌شود…»

اما هیچ‌چیز زود تمام نشد.

چشم‌هایم را بستند. دست‌ها و پاهایم بسته شد و تنها چیزی که از مسیر می‌فهمیدم، پیچیدن‌های مداوم ماشین و توقف‌های کوتاه و پراکنده بود. انگار می‌خواستند حتی مسیرِ ترس هم گم شود.

هر بار که خودرو می‌ایستاد، تصور می‌کردم شاید همه‌چیز تمام شده، اما دوباره حرکت آغاز می‌شد؛ طولانی‌تر، مبهم‌تر و سنگین‌تر.

 

روزهای اول حتی نمی‌دانستم چرا من را ربوده‌اند.

هیچ توضیح روشنی وجود نداشت. فقط سکوت بود و ابهام. بعد کم‌کم شروع شد؛ هر روز یک ادعا، هر روز یک سناریوی تازه. حرف‌هایی که بیشتر از آن‌که واقعی باشند، برای شکستن روح آدم ساخته شده بودند. هدفشان فقط اسارت جسم نبود؛ می‌خواستند ذهنم را هم خسته و ویران کنند.

 

روزهای اسارت، شبیه هم بودند؛ بی‌رنگ، بی‌زمان و بی‌انتها.

نور خورشید را درست نمی‌دیدم. مکان نگهداری‌ام مدام تغییر می‌کرد. یک اتاق، بعد جایی دیگر، بعد مسیری ناشناس‌تر. بی‌ثباتیِ مداوم، خودش بخشی از شکنجه بود؛ اینکه ندانی کجایی، چند روز گذشته و قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد.

 

اما سخت‌ترین بخش ماجرا، زنجیرهایی نبود که به دست و پا بسته بودند؛ فشار روانی بود.

تهدیدهای پی‌درپی، القای ترس، سناریوهای ساختگی و بازی با ذهن آدم. حتی در روزهای پایانی، فیلمی را مقابلم گذاشتند و گفتند قرار است برای خانواده‌ام ارسال شود؛ تا آن‌ها را هم زیر فشار ببرند.

 

آن لحظه فهمیدم ترس، فقط ترسِ مرگ نیست… گاهی ترس از رنج کشیدن عزیزان، از خودِ اسارت هم سنگین‌تر می‌شود.

 

در تمام آن روزها، فقط یک جمله مدام در ذهنم تکرار می‌شد:

«یا مَن لَهُ الأمرُ کُلُّه…»

 

همین ذکر، همین امید و همین توکل بود که اجازه نمی‌داد در آن تاریکی فرو بریزم.

 

بعدها فهمیدم خانواده‌ام در ابتدا تصور می‌کردند ماجرا یک موضوع رسمی و قانونی است؛ چون آدم‌ربایان خودشان را در ظاهر مأمور معرفی کرده بودند. همین فریبِ حساب‌شده باعث شده بود کسی از همان ابتدا به ربایش شک نکند.

اما هرچه زمان گذشت، تناقض‌ها بیشتر شد؛ نگرانی‌ها شکل گرفت و سرانجام خانواده‌ام به پلیس آگاهی مراجعه کردند. از همان لحظه، ورق آرام‌آرام برگشت.

 

من در اسارت بودم و چیزی از بیرون نمی‌دانستم؛ اما بعدها فهمیدم پلیس آگاهی استان اصفهان، بدون داشتن سرنخ جدی، کار را از نقطه صفر آغاز کرده بود.

ردزنی‌های اطلاعاتی، بررسی‌های تخصصی، رصدهای میدانی و پیگیری‌های بی‌وقفه، کم‌کم حلقه را تنگ‌تر کرد.

آدم‌ربایان مدام محل نگهداری‌ام را تغییر می‌دادند تا هیچ ردی باقی نماند، اما ظاهراً حقیقت، هرچقدر هم پنهان شود، باز راهی برای دیده شدن پیدا می‌کند.

 

و بعد… لحظه‌ای رسید که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، نفسم سنگین می‌شود.

 

صدای متفاوتی آمد.

هیاهویی کوتاه.

اضطرابی عجیب در رفتار آدم‌ربایان افتاد.

و چند ثانیه بعد، مأموران پلیس وارد شدند.

 

اول باور نمی‌کردم.

بعد از چهل روز زندگی در ترس، ذهن آدم حتی به نجات هم شک می‌کند. فقط نگاهشان می‌کردم؛ انگار هنوز مطمئن نبودم کابوس تمام شده باشد.

اما وقتی چهره نیروهای پلیس را دیدم، چیزی درونم فرو ریخت… تمام آن فشارهای تلنبارشده، تمام ترس‌هایی که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

 

آن لحظه برای من شبیه تولد دوباره بود.

 

وقتی خانواده‌ام را دیدم، بدنم می‌لرزید؛ نه از ترس… از شدتِ احساس.

اشک، سکوت، ناباوری و آرامش، هم‌زمان در صورت همه ما موج می‌زد.

چهل روز گذشته بود، اما آغوش خانواده، زمان را برای چند لحظه متوقفر همین رابطه، سرهنگ کارآگاه حسن علی‌اکبری اعلام کرد:
«این پرونده یکی از موارد پیچیده آدم‌ربایی بود که با طراحی و فریب حرفه‌ای انجام شده بود. متهمان تلاش داشتند با ظاهرسازی و جلب اعتماد اولیه، عملیات خود را پیش ببرند.»

او افزود:«کارآگاهان پلیس آگاهی استان اصفهان با وجود کمبود سرنخ‌های اولیه، از نخستین لحظه با پیگیری‌های تخصصی وارد عمل شدند و در نهایت موفق شدند محل نگهداری فرد ربوده‌شده را شناسایی و او را در عملیاتی هماهنگ آزاد کنند.»

این پرونده، فقط روایتِ یک نجات نبود؛ یادآور حقیقتی بود که گاهی در هیاهوی زندگی فراموش می‌شود:
تاریکی هرقدر عمیق باشد، باز هم جایی در دوردست، نوری نفس می‌کشد.

و شاید بعضی آدم‌ها، درست زمانی می‌رسند که امید، آخرین نفس‌هایش را می‌کشد…
بی‌صدا، بی‌ادعا؛
شبیه همان فرشتگانی که کسی حضورشان را نمی‌بیند، اما نبودنشان را همه احساس می‌کنند.

۴۰ روز میان سایه‌های ترس؛
روایت جوان اصفهانی از کابوس آدم‌ربایی و بازگشت از مرز ناامیدی

جوان ۲۴ ساله‌ای که ۴۰ روز در اسارت یک باند آدم‌ربایی در اصفهان گرفتار بود، در روایتی تکان‌دهنده از لحظه ربایش، روزهای سنگینِ اسارت و فشارهای روانی آدم‌ربایان سخن گفت؛ پرونده‌ای پیچیده که سرانجام با عملیات تخصصی پلیس آگاهی استان اصفهان پایان یافت و او را از دل تاریکی، دوباره به آغوش خانواده بازگرداند.

این پرونده، فقط یک عملیات پلیسی نبود؛ روایتی بود از چهل روز معلق ماندن میان تاریکی و امید… چهل روزی که برای یک جوان ۲۴ ساله، هر دقیقه‌اش بوی اضطراب، بی‌خبری و ترس می‌داد؛ اما در دل همان تاریکی، روزنه‌ای از ایمان خاموش نشد.

ساعت حدود پنج صبح بود…
هوا هنوز رنگ کاملِ روشنایی نگرفته بود که صدای کوبیده شدن در، سکوت خانه را شکست. ضربه‌ها محکم و پی‌درپی بود. در آن لحظه تصور می‌کردم شاید اشتباهی رخ داده یا مسئله‌ای عادی پیش آمده است؛ اما درست از همان ثانیه‌ای که در باز شد، زندگی‌ام وارد کابوسی شد که پایانش برای خودم هم نامعلوم بود.

چند نفر بودند… مسلح، جدی و مسلط.
ظاهرشان آن‌قدر حساب‌شده بود که در نگاه اول، تردید را کنار می‌زد. مدارکی نشان دادند و با لحنی قاطع گفتند باید برای «چند توضیح» همراهشان بروم. فرصت فکر کردن وجود نداشت. مدام فقط یک جمله را تکرار می‌کردند:
«همکاری کن، همه‌چیز زود تمام می‌شود…»

اما هیچ‌چیز زود تمام نشد.

چشم‌هایم را بستند. دست‌ها و پاهایم بسته شد و تنها چیزی که از مسیر می‌فهمیدم، پیچیدن‌های مداوم ماشین و توقف‌های کوتاه و پراکنده بود. انگار می‌خواستند حتی مسیرِ ترس هم گم شود.
هر بار که خودرو می‌ایستاد، تصور می‌کردم شاید همه‌چیز تمام شده، اما دوباره حرکت آغاز می‌شد؛ طولانی‌تر، مبهم‌تر و سنگین‌تر.

روزهای اول حتی نمی‌دانستم چرا من را ربوده‌اند.
هیچ توضیح روشنی وجود نداشت. فقط سکوت بود و ابهام. بعد کم‌کم شروع شد؛ هر روز یک ادعا، هر روز یک سناریوی تازه. حرف‌هایی که بیشتر از آن‌که واقعی باشند، برای شکستن روح آدم ساخته شده بودند. هدفشان فقط اسارت جسم نبود؛ می‌خواستند ذهنم را هم خسته و ویران کنند.

روزهای اسارت، شبیه هم بودند؛ بی‌رنگ، بی‌زمان و بی‌انتها.
نور خورشید را درست نمی‌دیدم. مکان نگهداری‌ام مدام تغییر می‌کرد. یک اتاق، بعد جایی دیگر، بعد مسیری ناشناس‌تر. بی‌ثباتیِ مداوم، خودش بخشی از شکنجه بود؛ اینکه ندانی کجایی، چند روز گذشته و قرار است فردا چه اتفاقی بیفتد.

اما سخت‌ترین بخش ماجرا، زنجیرهایی نبود که به دست و پا بسته بودند؛ فشار روانی بود.
تهدیدهای پی‌درپی، القای ترس، سناریوهای ساختگی و بازی با ذهن آدم. حتی در روزهای پایانی، فیلمی را مقابلم گذاشتند و گفتند قرار است برای خانواده‌ام ارسال شود؛ تا آن‌ها را هم زیر فشار ببرند.

آن لحظه فهمیدم ترس، فقط ترسِ مرگ نیست… گاهی ترس از رنج کشیدن عزیزان، از خودِ اسارت هم سنگین‌تر می‌شود.

در تمام آن روزها، فقط یک جمله مدام در ذهنم تکرار می‌شد:
«یا مَن لَهُ الأمرُ کُلُّه…»

همین ذکر، همین امید و همین توکل بود که اجازه نمی‌داد در آن تاریکی فرو بریزم.

بعدها فهمیدم خانواده‌ام در ابتدا تصور می‌کردند ماجرا یک موضوع رسمی و قانونی است؛ چون آدم‌ربایان خودشان را در ظاهر مأمور معرفی کرده بودند. همین فریبِ حساب‌شده باعث شده بود کسی از همان ابتدا به ربایش شک نکند.
اما هرچه زمان گذشت، تناقض‌ها بیشتر شد؛ نگرانی‌ها شکل گرفت و سرانجام خانواده‌ام به پلیس آگاهی مراجعه کردند. از همان لحظه، ورق آرام‌آرام برگشت.

من در اسارت بودم و چیزی از بیرون نمی‌دانستم؛ اما بعدها فهمیدم پلیس آگاهی استان اصفهان، بدون داشتن سرنخ جدی، کار را از نقطه صفر آغاز کرده بود.
ردزنی‌های اطلاعاتی، بررسی‌های تخصصی، رصدهای میدانی و پیگیری‌های بی‌وقفه، کم‌کم حلقه را تنگ‌تر کرد.
آدم‌ربایان مدام محل نگهداری‌ام را تغییر می‌دادند تا هیچ ردی باقی نماند، اما ظاهراً حقیقت، هرچقدر هم پنهان شود، باز راهی برای دیده شدن پیدا می‌کند.

و بعد… لحظه‌ای رسید که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، نفسم سنگین می‌شود.

صدای متفاوتی آمد.
هیاهویی کوتاه.
اضطرابی عجیب در رفتار آدم‌ربایان افتاد.
و چند ثانیه بعد، مأموران پلیس وارد شدند.

اول باور نمی‌کردم.
بعد از چهل روز زندگی در ترس، ذهن آدم حتی به نجات هم شک می‌کند. فقط نگاهشان می‌کردم؛ انگار هنوز مطمئن نبودم کابوس تمام شده باشد.
اما وقتی چهره نیروهای پلیس را دیدم، چیزی درونم فرو ریخت… تمام آن فشارهای تلنبارشده، تمام ترس‌هایی که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

آن لحظه برای من شبیه تولد دوباره بود.

وقتی خانواده‌ام را دیدم، بدنم می‌لرزید؛ نه از ترس… از شدتِ احساس.
اشک، سکوت، ناباوری و آرامش، هم‌زمان در صورت همه ما موج می‌زد.
چهل روز گذشته بود، اما آغوش خانواده، زمان را برای چند لحظه متوقف

Print Friendly, PDF & Email

برچسب ها :

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

سامانه نماز املاک یاسان املاک یاسان املاک یاسان املاک یاسان املاک یاسان املاک یاسان