ايستاد تا امنيت زمين نخورد؛ روايت حماسه شهيد محمد همتي

ايستاد تا امنيت زمين نخورد؛ روايت حماسه شهيد محمد همتي بعضي مردان، تاريخ را با نامشان نمينويسند؛ با ايستادنشان مينويسند. محمد همتي، افسر 25ساله يگانهاي ويژه فراجا، در شبي که ميتوانست چند کيلومتر آنسوتر دست همسرش را بفشارد و لحظه تولد فرزندش را ببيند، ميان ميدان و آشوب ايستاد. ايستاد تا امنيت عقب ننشيند؛
ايستاد تا امنيت زمين نخورد؛ روايت حماسه شهيد محمد همتي
بعضي مردان، تاريخ را با نامشان نمينويسند؛ با ايستادنشان مينويسند. محمد همتي، افسر 25ساله يگانهاي ويژه فراجا، در شبي که ميتوانست چند کيلومتر آنسوتر دست همسرش را بفشارد و لحظه تولد فرزندش را ببيند، ميان ميدان و آشوب ايستاد. ايستاد تا امنيت عقب ننشيند؛ ايستاد تا چراغ خانهها خاموش نشود؛ ايستاد و جان داد، تا شهر بماند.
به گزارش دنیای اسرا ر، شهيد محمد همتي از آن مردهايي نبود که شجاعت را در فرياد جستوجو کنند. شجاعت براي او، سکوتي بود که به عمل ختم ميشد. انتخابي بود که وقتي سادهترين راه، رفتن است، ماندن را برميگزيند.
او باور داشت امنيت، اتفاقي نيست؛ حاصل ايستادن کساني است که ديده نميشوند اما اگر نباشند، همه چيز ديده ميشود؛ ترس، آشوب، فروپاشي آرامش. محمد از همان جواني، اهل حسابوکتاب بود؛ نه از جنس سود و زيان، از جنس مسئوليت. هميشه ميگفت اگر هرکس جاي خودش نايستد، چيزي از امنيت باقي نميماند.
شهيد محمد همتي، افسر يگانهاي ويژه فراجا، تنها 25سال داشت. جواني آرام، کمحرف و منظم. خانوادهاش ميگويند پيش از آنکه از خستگيهاي شيفت بگويد، از وظيفهاش حرف ميزد. براي او، لباس خدمت فقط يک يونيفرم نبود؛ عهد بود. عهدي ميان خودش و مردمي که شايد هرگز نامش را ندانند.
شب هجدهم ديماه، شهر حال و هواي ديگري داشت. خيابانها بوي التهاب ميداد و صداها، آرامش را ميشکست. در آن هياهو، مردي ايستاده بود که نه براي ديدهشدن آمده بود، نه براي قهرمان شدن. مأمور بود؛ با دستهايي خالي، اما با دلي سرشار از تعهد.
چند کيلومتر آنسوتر، همسر باردارش در بيمارستان بستري بود. فاصلهشان کوتاه بود؛ شايد به اندازه چند دقيقه رانندگي. اما ميان آن بيمارستان و ميدان عليخاني اصفهان، مرزي کشيده شده بود؛ مرز ميان خانه و خيابان، ميان پدر شدن و مأمور ماندن.
محمد ميتوانست برود. ميتوانست بگويد امشب، شب ديگري است. ميتوانست انتخابي شخصي داشته باشد. اما او انتخابي بزرگتر کرد. ايستاد. چون باور داشت اگر او عقب بکشد، امنيت عقب مينشيند. اگر او ميدان را خالي کند، فردا نوبت خانههاست.
در ميدان عليخاني، آن شب نه ميدان بود و نه خيابان؛ سنگر بود. سنگري بيديوار و بيپناه. محمد نه سلاح جنگي در دست داشت و نه قصد درگيري. مأموريتش روشن بود: جلوگيري از گسترش ناامني، حفظ جان مردم، ايستادن ميان ترس و آرامش.
سينه سپر کرد؛ نه از سر هيجان، که از سر ايمان به وظيفه. ميدانست خطر هست. ميدانست شايد بازنگردد. اما براي او، امنيت مردم شوخيبردار نبود.
همان ساعتها، در اتاقي روشن در بيمارستان، همسرش نام محمد را زير لب زمزمه ميکرد. منتظر صداي قدمهايي بود که قرار بود با خبر پدر شدن همراه شود. منتظر مردي که قول داده بود کنار او باشد. اما محمد، آن شب ميان دود و فرياد ايستاده بود؛ جايي که آشوب نفس شهر را گرفته بود.
او پدري شد که پيش از آنکه آغوشش سهم فرزندش شود، نامش سهم او شد.
دخترش «مهديه» چند ساعت پس از شهادت پدر به دنيا آمد. تقدير، فاصلهاي ساخت که ديگر هيچگاه پر نشد. محمد، پدر شد؛ اما نه در اتاق زايمان، که در ميدان. نه با لبخند نخستين نگاه، که با ايستادن تا آخرين نفس.
پدر شهيد ميگويد محمد از کودکي اهل دردسر نبود؛ آرام و مؤدب، اما وقتي پاي مسئوليت در ميان بود، محکم. هميشه ميگفت: «اگر من نروم، چه کسي برود؟» جملهاي ساده، اما سنگين. جملهاي که حالا معنايش براي خانواده، عميقتر از هميشه است.
مادرش هنوز با زمان حال از او حرف ميزند. انگار محمد فقط دير به خانه برميگردد. هر بار که نامش برده ميشود، صدايش در خانه ميپيچد. ميگويد دلبستگياش به خانواده را هيچوقت پنهان نميکرد. حتي در شلوغترين روزها، احوالپرسياش ترک نميشد.
همسرش اما از محمد نه بهعنوان يک قهرمان اسطورهاي، که بهعنوان يک همسر مهربان ياد ميکند. مردي که با همه خستگيها، لبخند را فراموش نميکرد. رؤيايش ساده بود؛ خانهاي آرام، کنار همسر و فرزندي که قرار بود دست در دستش راه برود.
اما تقدير، مسير ديگري نوشت.
در روزهاي ناآرام ديماه، نيروهاي پليس با کمترين تجهيزات مقابل خشونتي ايستادند که حد و مرز نميشناخت. چند تن از مأموران يگان ويژه در همان روزها به شهادت رسيدند؛ مرداني که بودنشان، مانع فرو ريختن نظم شد.
محمد همتي يکي از همانها بود. يکي از مرداني که نامشان شايد کوتاه در خبرها بيايد، اما نبودشان بلند در زندگي مردم حس ميشود.
او رفت، اما روايتش ماند. روايت جواني که ميان بيمارستان و ميدان، ميدان را انتخاب کرد. ميان امنيت شخصي و امنيت عمومي، دومي را برگزيد. ميان پدر شدن و پاسدار ماندن، ايستادن را انتخاب کرد.
امنيت، بيهزينه به دست نميآيد. پشت هر شب آرام، ايستادنهايي هست که ديده نميشود. محمد همتي يکي از همان ايستادنها بود؛ ايستاد تا آشوب جلوتر نيايد، تا ترس وارد خانهها نشود، تا چراغها خاموش نماند.
امروز، دختري بزرگ خواهد شد که پدرش را نديده است؛ اما نامش را با افتخار خواهد برد. نام مردي که پيش از آنکه دست فرزندش را بگيرد، دست از امنيت نکشيد.
محمد رفت؛ اما ايستادنش ماند.
و تا وقتي امنيت در اين شهر نفس ميکشد، ردّ قدمهاي او از ميدان عليخاني پاک نخواهد شد.
برچسب ها :پلیس اصفهان
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.












ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0